چشمانت را باز کن.....

تو را قسم به لحظه لحظه های دلتنگی من چشم باز کن...نگاهم کن...

شاید من را ببینی....

نمی دانم چرا"حتی وقتی خیره نگاهم می کنی باز من را در قاب زیبای

 چشمانت گم می کنی چرا من را نمی بینی؟.......

مگر جز این است که دل به دل راه دارد؟دل من از غصه ی تو پیر شدم مهربان

پس چرا دلت هوای دلم نمی کند ؟.......

به من بگو چرا سراغی از من نمی گیری؟....

گفته بودم نباشی زنده نخواهم بود.....س چرا نفس می کشم؟

چرا هنوز درون سینه ام می تپد قلبی که هزار بار بعد از رفتنت

 مرد؟....نه این صدای قلب نیست...این صدا"صدای تکه تکه شدن

غرور و احساسات من است که هر ثانیه بر سینه ام می کوبد......این

صدا صدای پای توست که هر

لحظه بر دلم پا می گذاری و زیر و رویش می کنی.....

باورت شد دیدی دل نازک من طاقت دوریت رو نداشت دیدی چه زود

پیرم کردی دیدی چه زود آرزو هایم را پرپر کردی؟.....

  مگه قیمت داشتن تو چقدر بود که نتوانستم داشته باشمت؟......

بیشتر از ثانیه هایی که پر از بغض و دلتنگی است؟بیشتر از لحظه لحظه

فنا شدن در تنهایی است؟بیشتر از خواب و ارامشی است که بعد از رفتنت

به یغما رفته؟بیشتر از سوی چشمانی است که هر لحظه راه را می یابد که

شاید بر گردی؟........

من حاظرم هنوز هم برای تو نداشته هایم را قربانی کنم تو فقط بگو که روزی

خواهی آمد.....کاش میدانستی بعد از تو چه به روزگارم آمد......

کاش می دانستی هنوز هم هرگاه دو لبخند"دو نگاه مهربان"دو دست

گره خورده به هم"دو مجنون که پا به

 پای هم راه می روند را می نگرم فقط تویی که در ذهن پریشانم مجسم

می شوی....تویی که هیچ وقت برای من نبودی.....

تو می دانستی اگه بروی دیگه به پا نمی خیزم....اما رفتی....رفتی

و حسرت بودنت با من"اینکه هرگز من و تو ما نمی شویم برای همیشه

 بر دلم داغی گذاشت که با مرحم هیچ عاشقی التیام نمی یابد.....

راضی ام به رضای تو.....نمی خواهم با من بودن آزارت دهد.....برو......

فقط لطفی کن"منی را که مدتهاست از من ستاندی را به من باز گردان....

باید زندگی کنم.....

می ترسم با این حال نتوانم طاقت بیاورم و از تو و قولی که داده بودم شرمنده

 شوم قولی که خود با خودم بستم......اینکه همیشه وفا دارت بمانم